مادر بی مزار من...
نویسنده : بچه هیئتی - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦
 
قلب نازنین امام زمان این روزها غم وغصه های زیادی رو میبینه...
غم از دست دادن مادر...
غصه خراب شدن قبر پدر....
و از دست دادن یک فرمانده لشکر( آیت الله العظمی مرحوم فاضل لنکرانی)...
امیدوارم بتونیم کمی از داغ آقا کم کنیم
یابن الحسن !!
سرت سلامت...
مارا در غم خود شریک بدان....


منتظریم....
دعا براي فرج تا هميشه ورد لب ماست
ميان روضه مادر زمان ديدن آقاست
به شهر فاطميه با صداي گريه مهدي
سروده های دل ما پر از حرارت و گرماست
بيا و در غم مادر شريک کن دل مارا
ببين که ديده نمناک ما کرانه درياست
بيا که شعر بخوانيم واشک ديده بريزيم
که اشک پاسخ شعري بود که جاذب وزيباست
جزاي سينه زنانت، جزاي گريه کنانت
جزاي نوحه سرايت فقط شفاعت زهراست
بيا و در شب رجعت بخوان سرود شهادت
چرا که زنده نماندن ز روي فاطمه پيداست
بخوان سروده غربت ، بخوان ترانه مانم
بگو که اشک بريزم که جاي گريه همين جاست

آتش غم
کار من در غم جانسوز تو اشک افشاني است
روز وشب ، پهنه درياي دلم توفاني است
در دل این شب تارک ، من وبغض وسکوت...
بانگ يا فاطمه در حنجره ام زنداني است
آه هر روز که از رفتن تو مي گذرد
مثل دردي است که هر لحظه ان طولاني است
خرمن عمر مرا آتش غم دور زده
با چنين حال بدان! سوختن من آني است
آتش و نعره و شمشمير ... سپر جان تو بود
بي گمان معني اين کار بلاگرداني است
دردهايم نه همين است که اينجا گفتم
اين فقط گوشه اي از آنچه تو خود مي داني است
بي جهت نيست اگر زينب تو مي گويد
هيچ مردي به غريبي تو اي بابا نيست!!


 
 
مادر اشک...
نویسنده : بچه هیئتی - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 
سلام بر مادرم
یه مدت نسبتا طولانی (البته برای خودم بیشتر) نبودم و توی این مدت خیلی چیزها رو مدنظر داشتم تا یه فرصتی پیدا کنم و وبلاگ رو به روز کنم اما نشد وحالا که این فرصت رو پیدا کردم چیزی برای گفتن ندارم...
فاطمیه که اومد ، یعنی شب شهادت ، اصلا فکرش رو هم نمی کردم ک در مراسم مادرم شرکت نکنم ولی متاسفانه اینطوری شد و سهم من از شب شهادت یک زیارت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و چند قطره اشک توی تنهایی بود ( خدا قبول کنه)
این شعر رو اول به مادرم فاطمه (س) وبعد به مادری که من مدیونش هستم وهمه مادرهای مهربون تقدیم می کنم
بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم
بران همیشه بهترمان گریه می کنیم
با این دو زمزمی که خداوند داده است
برآیه های کوثرمان گریه می کنیم
بر روی بالهای سپید ملائکه
بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم
کنجی نشسته ایم و کنار پیمبران
بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم
بر لاله های بستر او خیره میشویم
بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم
دیر آمدیم و حادثه او را زما گرفت
حالا کنار باورمان گریه می کنیم
قبل از حساب ، صبح قیامت که مشود
اول برای مادرمان گریه می کنیم