نامه 1
نویسنده : بچه هیئتی - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
 

خیلی وقته که میخوام بنویسم

اما نتونستم

به بهانه های مختلف

سرم شلوغ بود..

اینترنتم یه مدت قطع شد..

مأموریت بودم...

دلم نمی کشید..

دستم نمی رفت...

نمی دونم هرچی...

رفقا دلم خیلی گرفته

امروز یهو به دلم افتاد چند خط بنویسم

راستش از همه دوستانی که این مدت بهشون بدقولی کردم معذرت می خوام

نمیگم باید جای من باشید تا ....

ولی خب

احساس سوختن به تماشا نمیشود

این روزها که روزهای حزن و اندوه اهل بیت(علیه السلام) خصوصا اربابمون امام زمان(عج) هست میخوام با شما درددل کنم

از روزی که سجاد رفت 2سال و 8 ماه و 1 هفته میگذره


برای گفتن بعضی حرفها معذورم چون نمیخوام تا زمانیکه زنده ام کسی بفهمه

اما همین قدر میگم که حتی لحظه ای فراموشش نکردم

رابطه ما یه رابطه برادرانه ساده نبود

یادم نمیاد که ما باهم قهر کرده باشیم

نه اینکه جنگ ودعوا نداشتیم،نه

اما قهر نکردیم

تو سرو کله هم زدیم ولی خیلی راحت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده با هم حرف میزدیم ویه جورایی همدست بودیمJ تو کارامون

همیشه پشت هم بودیم نه رودروی هم

برادرهایی رو میشناسم که خودشون میگفتن چندساله که باهم قهر هستند و یک کلمه هم حرف نمی زنن

اما من و سجاد از کارشون تعجب می کردیم

 

یادمه وقتی برای تست پزشکی ورود به سازمان رفته بودیم یکی از تستها تست روانشناسی بود

دکتر رواشناس بقول امروزی ها مخی بود

منو صدا زد

وقتی روبروش نشستم ازم پرسید: چندسال بابرادرت اختلاف سنی دارین

گفتم حدودا یکسال نیم؛  البته کلاسی یکسال

پرسید: همیشه با هم بودین؟

گفتم آره

ـ هیچ وقت از هم جدا نشدین؟

گفتم تقریبا خیر، غیر از اون یکسال و نیم که من تنها بودم( خودم خندیدم)

دکتر خیلی جدی گفت : تاحال به این فکر کردی که یک روز از هم جدا بشین؟

گفتم خب ممکنه! مثلا من برم جنوب اون باشه اینجا یا برعکسش!

دکتر مکث کرد. یه نگاه خاصی کرد وگفت: منظورم اینه که اگه داداشتو از دست بدی چی؟

عصبانی شدم

گفتم لااقل یه زبونم لال می گفتین بد نبود

گفت جواب منو ندادی؟

گفتم خدا نکنه

دکتر گفت شما یه مشکلی دارین

یه لحظه ترسیدم منظورش رو نفهمیدم

ادامه داد: شما دوتا با اینکه دوقلو نیستین ولی زیاد بهم وابسته هستین

یه نفسی کشیدم خندیدم و گفتم چه میشه کرد....از اتاق اومدم بیرون

 

بعد از اون حادثه بارها حرف دکتر یادم اومد...

شاید اون این روزهارو می دید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی از دوستان براشون سوال شده که چرا ما تا حالا قبر سید سجاد رو مثه بقیه قبرها درست نکردیم

یعنی حتی یه سنگ قبر ساده هم نذاشتیم

چند تا دلیل داشت

اول اینکه از اول ما فکر می کردیم که سیدسجاد طبق قانون شهید محسوب میشه

خیلیها به ما این مسئله رو گفته بودن و ما تقریبا اطمینان داشتیم

اما با کمال تعجب وقتی جواب کمیسون رو دیدم متوجه بی مهری و کم لطفی آقایون شدیم

حکم این بود: فوت حین مأموریت

خب در طول این مدت ما صبر کردینم تا مطمئن بشیم و اونوقت برای درست کردن مزار سیدسجاد دست بکار بشیم که اینطور شد

بعد از اون مسئله بازسازی مزار شهدا پیش اومد و قرار بود همه قبرهای اون منطقه یکدست بشه و طبق قولی که ما شنیده بودیم مزار سید سجاد هم در طرح بود

دوستان مستحضر هستند که این مسئله هم منتفی شد و این اتفاق نیفتاد

و اما مسئله آخر که شاید از دید بعضی از دوستان یک توجیه غیر منطقی باشه اینه که بنده تا بحال به چندین بنا مراجعه کردم، اعم از کسانیکه کارشون درست کردن مزارها وقبرهاست و خیلی های دیگه ولی متأسفانه کسی نتونست اون چیزی که مد نظر ما بود رو پیاد کنه و اکثرا گفتن کار ما نیست

ماه رمضان امسال یکی از آشنایان که حرفه شون بنایی هم هست، مسئولیت رو بعهده گرفتن ولی تقریبا بیش از دو سه ماه هست که بعلت کمر درد خانه نشنی شدند

حتی یکی از دوستان گرامی بنده، فردی که در کار خودش حرفه ای بود رو پیدا کرد ولی متأسفانه درست در روزی که قرار بود برای این کار بریم بارش شدید باران مانع کار ما شد و اون بنده خدا هم دیگه وقت نداشت

شاید خیلی از دوستان بفرمایند که چرا قبر رو مثل سایر قبرها درست نکردید تا این مشکلات پیش نیاد؟

باید عرض کنم که باتفاق نظر خیلی از دوستان میخواستیم قبر سیدسجاد در شأن ذاکر اهل بیت(ع) باشه، البته این به این معنی نیست که یک هزینه آنچنانی و طرح و نقشه خاصی مد نظر ما بوده باشه؛ اتفاقا طرح مورد نظر خیلی هم ساده و نشاندهنده بی ریایی و خلوص سید سجاده

مسئله اینجاست که دوستان تصور نکنن کوتاهی و قصوری صورت گرفته

باور کنید من به یکی از دوستان نزدیکم که خیلی اصرار داشت که زودتر اینکار انجام بشه گفتم: اگر شما میتونید، کسی رو پیدا کنیدتا این کار رو انجام بده! و اون بنده خدا هنوز داره یکی رو پیدا می کنه!!!!

از همه این حرفها گذشته گاهی اوقات احساس میکردم کسی هست که دلش نمیخواهد این مزار از این شکل خارج شود....

حرفهای زیادی برای گفتن دارم

اما میدانم اگر بیشتر از این بنویسم ممکن است حرفهایی را بزنم که نباید

ضمنا این متن را ویرایش نمیکنم

جایی خواندم که

ما متن را با احساسمان می نویسیم و  با عقلم آن را ویرایش می کنیم