مادر اشک...
نویسنده : بچه هیئتی - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 
سلام بر مادرم
یه مدت نسبتا طولانی (البته برای خودم بیشتر) نبودم و توی این مدت خیلی چیزها رو مدنظر داشتم تا یه فرصتی پیدا کنم و وبلاگ رو به روز کنم اما نشد وحالا که این فرصت رو پیدا کردم چیزی برای گفتن ندارم...
فاطمیه که اومد ، یعنی شب شهادت ، اصلا فکرش رو هم نمی کردم ک در مراسم مادرم شرکت نکنم ولی متاسفانه اینطوری شد و سهم من از شب شهادت یک زیارت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و چند قطره اشک توی تنهایی بود ( خدا قبول کنه)
این شعر رو اول به مادرم فاطمه (س) وبعد به مادری که من مدیونش هستم وهمه مادرهای مهربون تقدیم می کنم
بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم
بران همیشه بهترمان گریه می کنیم
با این دو زمزمی که خداوند داده است
برآیه های کوثرمان گریه می کنیم
بر روی بالهای سپید ملائکه
بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم
کنجی نشسته ایم و کنار پیمبران
بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم
بر لاله های بستر او خیره میشویم
بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم
دیر آمدیم و حادثه او را زما گرفت
حالا کنار باورمان گریه می کنیم
قبل از حساب ، صبح قیامت که مشود
اول برای مادرمان گریه می کنیم