شعری در باره سفر ناتمام پنجشنبه کروبی به قزوین
نویسنده : بچه هیئتی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
 

این شعر رو دوست عزیی برای من در قسمت نظرات نوشته بودند دیدم حیفه بقیه محروم بمونند
مردم هنوز آینه تکثیر می کنند        
        هر فتنه ای که هست به زنجیر می کنند
جایی برای فتنه گران، پاک و امن نیست
        نتوان دگر به فتنه گری ها نشست و زیست
قزوین ما به عامل بیگانه پشت کرد
        سوی کسی که ضد ولی بوده مشت کرد
فریاد زد که شیخ تو بیگانه ای برو
        رنگ دروغ بسته به این خانه ای برو
ای شیخ بی چراغ که بی پیر آمدی
        در بند نفس و فتنه به زنجیر آمدی
دارالعباده` است نه جای منافقان
        مینو در است شهر شهیدان و عاشقان
ای شیخ بی چراغ به اصلاح خود بکوش
        نابود می شوی ز دغلکاری سروش
چون گاو شاخ دار به ما حمله می کند
        بنگر که گاو با گل و ریحان چه می کند؟
جایی برای نخبه نادان نداشتیم
        او را به خاک برده و آنجا گذاشتیم
نخبه کسی بود که ولی باور است و بس
        با خلق دل شکسته ما یاور است و بس